عاشقانه ای برای 16ساله ها
رقعی
۲۸۵
۱۴۰۱
۹۷۸۶۲۲۷۱۷۷۰۴۶
داستان زندگی دختری نوجوان که در سن 16سالگی آسمانی شد
کتاب عاشقانهای برای 16 سالهها، نوشتۀ سعیدهسادات اکبری، داستان زندگی دختری نوجوان است که در سن 16سالگی آسمانی شد. شهیده راضیه کشاورز در 11شهریور1371، در مرودشت شیراز بهدنیا آمد. والدینش بهخاطر ارادتی که به خانم فاطمۀ زهرا(س) داشتند نام راضیه را برایش برگزیدند. راضیه تا قبل از بهار 16سالگیاش موقعیتهای چشمگیری را در زمینۀ ورزش کاراته، مسابقات قرآن و درس و تحصیل کسب کرد. سرانجام در سن 16سالگی در فروردینماه1387 بعد از آنکه از زیارت بارگاه امام رئوف(ع) به شهرش بازگشت، آرزویش برآورده شد و بر اثر انفجار بمب در حسینیۀ کانون فرهنگی رهپویان وصال شیراز توسط عوامل تروریستی، بهشهادت رسید.
گزیدۀ متن کتاب عاشقانهای برای 16سالهها
مریم اول صبح وقتی وارد آی.سی.یو شد، دعای ندبه را به یاد جمعههایی که دعا را در خانه یا در حرم شاهچراغ باهم میخواندند، آن را بالای سر راضیه زمزمه میکند. با یاد دلتنگیهای راضیه برای امام زمان(عج) و پابهپای دل خودش دعا را میخواند و اشک از چشمانش بیواسطه روی ورقهای کتاب چکه میکند؛ «أین الشّموسُ الطّالعة؟ کجا رفتند خورشیدهای تابان؟ أین الأقمار المُنیرة؟ کجا رفتند ماههای فروزان؟ أین الأنجم الزاهرة؟ کجا رفتند ستارههای درخشان؟...» تداعی گریههای مخفیانهی راضیه، او را بیقرارتر میکند وقتی به این فراز از دعا میرسد که «مَتی ترانا ونریکَ وقَد نشرتَ لواءَ النّصر تُرﱝ، اَتَرانا نَحُفُّ بِکَ وأنتُ تَأُمُّ المَلَأَ، وقَد مَلأتَ الأَرضَ عدلًا؛ کی شود که تو ما را و ما تو را ببینیم [و به دیدار مولای خود سرافراز باشیم] هنگامی که پرچم نصرت و پیروزی در عالم برافراشتهای، آیا خواهی دید که ما به گرد تو حلقه زدهایم و تو با سپاه تمام روی زمین را پر از عدل و داد کرده باشی؟»
برای تهیه کتاب عاشقانهای برای 16سالهها و سایر آثار نویسنده، کلیک کنید.


سلام. کتابی عالی به خصوص برای نوجوانان و نشون داده میشه برای شهادت باید خودسازی داشت و هدف همه کارها رضایت خدا و همراهی امام زمان باشد
به وضوح دیده میشد که یک تربیت خانوادگی موفق میتونه چه ثمرهای داشته باشه. خوش به حال مریم که دختری مثل راضیه تربیت کرد. دختری که زندگیش سرشار از یاد امام زمانش بود، چیزی که متاسفانه تو زندگی امروزهی امثال من خیلی کمه ????
جام زهر
روایت سوم
کاش برگردی
خط مقدم
دیدم که جانم میرود
سربلند
آن سلام آشنا
ایوان ملکوت
دوره طلاش کن
بمب انرژی
پازل اتمی
جهشی
سردسته صمپزف ها
آخیش بی آخیش
سکتورسعید
آرزوی راضیه
پسرپرومکس
گلادیمر
عارف13ساله
مردی که مراقب همه چیز بود
عاشقانه ای برای 16ساله ها
راض بابا
نور علی
طاهرخان طومان
تنها گریه کن
خانم دکتر
بر بلندای حلب
بیست سال وسه روز
برای زین أب
دیدم که جانم میرود
من محافظ حاج قاسمم
عبای سوخته.شهید بهشتی
یادداشت های یک غواص
اردوگاه شهدای تخریب
دخترشینا
بی برادر
حسین پسرغلامحسین
خانم کارکوب
من سارانیستم
هنر اهل بیت ع