شهیدعزیز
رقعی
۲۵۰
۱۴۰۳
۹۷۸۶۰۰۸۸۵۷۱۱۲
روایت زندگی و اوج بندگی شهید محمود رادمهر
کتاب شهید عزیز، نوشتۀ مصیب معصومیان، دربارۀ روایت زندگی و اوج بندگی شهید محمود رادمهر است. خاطراتی دلنشین و درسآموز از زندگی دلیرمردی که نگذاشت علاقهاش به دنیا و زرقوبرقهای آن، بندی بر قدمهایش باشد و او را به مقصودش نرساند. محمود رادمهر سال 1359 در شهر ساری به دنیا آمد. وی پس از پایان تحصیلات دبیرستان، در دانشگاه شرکت کرد و با مدرک فوقدیپلم از دانشگاه افسری اصفهان فارغالتحصیل شد. و برای ادامهتحصیل در رشتۀ جغرافیای سیاسی وارد دانشگاه امامحسین ساری شد. وی در سپاه ناحیۀ ساری و لشکر25 کربلا مشغول به کار بود. در مرحلۀ دوم اعزام سال 1394 بههمراه تعدادی از رزمندگان غیور مازندران در منطقۀ خانطومان به شهادت رسید. ازجمله آثار نویسنده میتوان به عهد کمیل، از امالرصاص تا خانطومان، طاهر خانطومان و... اشاره کرد.
گزیدۀ کتاب شهید عزیز
پانزده روز قبل از شهادتش تماس گرفت و شمارۀ برادرش را خواست. میخواست عکسهایی از خودش را بفرستد. بهخاطر امنیت خودش مخالفت کردم. اصرار که کرد، شماره را دادم. چند روز بعد، دوباره زنگ زد. پرسید: «عکسها رسید؟ میخواهم سری جدید عکسها را هم بفرستم.» دوباره مخالفت کردم. گفت: «با دیدن عکسها خوشحال نشدی؟» گفتم: «نه! تو که نیستی عکسهایت هم مرا خوشحال نمیکند؛ فقط وقتی خودت را میبینم خوشحال میشوم، نه عکست را!» عکسهایش را که میدیدم، با خودم میگفتم: او که اهل عکس گرفتن نبود؛ آخر چرا اینهمه عکس میفرستد؟!
برای تهیه کتاب شهید عزیز و سایر آثار نویسنده، کلیک کنید.


آقا بخونید خیلی عالیه این شهید عزیز از ستارههای درخشان ما هست
چه اسم قشنگی داشت این کتاب، عالی بود و پر از درسهای سبک زندگی اسلامی.
چه قدر این کتاب خوب و تاثیر گذار بود. حتما بخوانید این کتاب را.
یکی از بهترین کتابهایی است که از انتشارات شهید کاظمی خواندم. عالی.
واقعا کتابی هست که با خواندنش آدم به حال خودش دلش میسوزد که چنین افرادی کجاها بودند و من کجا هستم.بسیار کتاب زیبایی هست.از آن دسته کتاب هاست که وقتی شروع به خواندن کردم، دلم نمیخواست دست از خواندن بکشم.انشاالله که همه ما راه و اخلاق و منش این شهید بزرگ را در زندگی پیش بگیریم.
شهید فوق العاده ای هستن دوست داشتم خیلی زودتر ایشون رو میشناختم...حتما بخونین
توکتاب شهید عزیز از زبان دوست شهید نوشته یکروز تو زمین روستا کارمیکردم؛اومدم خانه مهمان داشتیم ونتونستم زود بخوابم؛ نماز صبحم قضا شد؛بیدارشدم نمازم راخواندم و دوباره رفتم روستا یکی از رفقای مشترک من ومحمود اومد تماس گرفت؛ گفت یه چیزی هست روی گفتنش رو ندارم گفتم راحت باش گفت محمود گفت به عبدالله بگو هیچ وقت نگذارد نماز صبحش قضا شود ازکتاب شهید عزیز
پروازدرمهران
عطر آبان
خانطومان یاخرمشهر؟
یادداشت های یک غواص
طاهرخان طومان
از ام الرصاص تا خان طومان
خداحافظ دنیا
جام زهر
روایت سوم
کاش برگردی
خط مقدم
دیدم که جانم میرود
سربلند
آن سلام آشنا
ایوان ملکوت
دوره طلاش کن
بمب انرژی
پازل اتمی
جهشی
سردسته صمپزف ها
آخیش بی آخیش
سکتورسعید
آرزوی راضیه
پسرپرومکس
گلادیمر
عارف13ساله
مردی که مراقب همه چیز بود
شهیدعزیز
برای زین أب
تاثیر نگاه شهید
طاهرخان طومان
بر بلندای حلب
راستی دردهایم کو؟
بیست سال وسه روز
رفیق مثل رسول
خداحافظ دنیا
من محافظ حاج قاسمم
شهیدنوید
بی برادر
قرار بی قرار
یادت باشد
سربلند
نور علی
خداحافظ سالار
برایم حافظ بگیر
مجیدبربری
کاش برگردی