به وقت315
۱۰۰,۰۰۰ تومان

۱۲۰

۱۴۰۳

۹۷۸۶۲۲۲۸۵۲۹۱۷

«به وقت 315» زندگینامه داستانی شهید دهه هشتادی است که اردات ویژه‌ای به حضرت رقیه سلام‌الله‌علیها داشت و وعده شهادت در خواب به او داده شده بود. شهید محمد اسلامی ششم اردیبهشت 1380 به دنیا آمد. یکی از آرزوهایش از نوجوانی این بود که پاسدار شود. عشق و علاقه زیادی به حضرت رقیه سلام‌الله‌علیها داشت. بالاخره توانست در خرداد 1400 وارد سپاه شود. دی ماه همان سال عقد کرد و پنج ماه بعد، در شهریور 1401 حین ماموریت در یکی از خیابان‌های شیراز به شهادت رسید.
راوی این کتاب فرشته‌ای به نام رقیب است که در لحظه‌ی شهادت محمد، در کنار او حاضر شد و از لحظه تولد تا شهادتش را برای شهید روایت می‌کند.

بی‌نام
نام: صبا پورمحمدی

اصلا این شهید را
بی‌نام
نام: مهدی خاوندی

اصلا این شهید را نمی شناختم، با خواندن این کتاب ایشان را شناختم، ممنون از چاپ این کتاب زیبا.
بی‌نام
نام: صادق محمدی

خیلی خوب بود، روایتی که دوست داشتنی و‌خواندنی است.
بی‌نام
نام: زهرا زمانی

خیلی جذاب بود، قلم خانم بابایی، عالی بود.
بی‌نام
نام: زهرا صادق نژاد

عالی بود. خیلی مفید بود در رابطه با شهید محمد اسلامی
بی‌نام
نام: نرگس فرهادی

خیلی کتاب دوست داشتنی بود. دوست دارم برم سر مزار این شهید بزرگوار.
بی‌نام
نام: لاله ایزدی

چه قدر خوب بود. به دلم نشست.
بی‌نام
نام: جلال محمدیان

چه قدر کتاب تاثیر گذاری بود. قلم خانم بابایی، عالی بود در این کتاب.
بی‌نام
نام: محمد زرگرزاده

در یک جمله: کتاب بسیار مفید و خیلی آموزنده برای کسانی که می خواهند با این شهید آشنا شوند.
بی‌نام
نام: 98919****5738
دست نویسنده درد نکنه. چه زندگی کوتاهی! کاش حضرت رقیه سلام الله علیهادست مارو هم بگیرن
بی‌نام
نام: مهدی ایمانی
کتاب «به وقت 315» از زبانی متفاوت روایت می‌شود. راوی این داستان، فرشته‌ای به نام “رقیب” است که از لحظه تولد محمد اسلامی تا لحظه شهادت در کنار او حاضر بوده و زندگی او را برایش بازگو می‌کند. این شیوه روایت، به کتاب حالتی خاص و تأثیرگذار بخشیده است و خواننده را به دنیای عمیق‌تری از حیات شهید وارد می‌کند.
بی‌نام
نام: فاطمه ادیبی
بسم الله الرحمن الرحیم چند ماهی بود که گلزار شهدا می‌رفتم نام فرد جدیدی رو می‌شنیدم در گلزار شهدا که قدم میزدم نام شهید جدید شهرم رو میدیدم که از قضا لبخند شون اینقدر دلنشین بود که منو مجذوب خودش کرد با خودم میگفتم داداش محمد تو که سنی نداری چی‌شد آخه و هر سری از دوست و آشنا می‌شنیدم که چه عنایت های خاصی کردند و من مشتاق تر میشدم برای شناخت تا اینکه بعد از مدتی در فضای مجازی پوستر خاصی دیدم و با ذوق بهش خیره شدم اردیبهشت ماه بود و تولد آقا محمد و جشن تولدی در گلزار شهدای شیرازمون و جشن امضای کتاب داداش محمد که از قضا نویسنده آن یک آشنای قدیمی بود و استاد بنده وقتی وارد جشن تولد شدم و با استادم رو به رو شدم و بعد از سلام و احوالپرسی فوری کتابی که خریده بودم رو بیرون آوردم و ازشون خواستم که برام امضا کنند با همون مهربونی دلنشین شون خودکارشون رو در آوردند و برای من جمله ای خط کردند و بنده از ته دل ذوق کردم بعد از لطف شون ،،گفتند که راستی همسرشون هم هستند اگر بخواید براتون امضا می‌کنند... و حیرت جدید من رقم خورد ایشون همسر هم داشتند همون عصر که برگشتم مشتاقانه مطالعه رو شروع کردم و حقیقتا حیرتم با مطالعه کتاب‌ چندین برابر شد جوانی متولد 1380 که عشق او شغلی بود که به تازگی به آن رسیده بود و همسری متولد سال 1382 حقیقتا می‌ستایم این زوج را و چقدر اندوهگین هستم بابت اینکه زندگی مشترک آنها اینقدر کوتاه رقم خورد ... خدا صبری زیاد نصیب خانواده بزرگوار این شهید نمایند حقیقتا پیشنهاد می‌کنم کتاب را ورق بزنید و در آن زندگی کنید
کتب دیگر رقیه بابایی
کتب دیگر انتشارات شهید کاظمی
کتب مرتبط
ما رادر شبکه های اجتماعی دنبال کنید