بدو دجله بدو؛
سفری در دل حادثه و امید
روایتی داستانی با حالوهوای جنگ و مقاومت که مخاطب را به دل روزهایی پرالتهاب میبرد؛ روزهایی که زندگی آدمها ناگهان با حادثه، ترس و انتخابهای بزرگ گره میخورد.
عنوان کتاب از همان ابتدا حس حرکت و اضطراب را در ذهن ایجاد میکند؛ گویی زمان برای ایستادن نیست و شخصیتها باید در میان اتفاقهایی پیشبینینشده، راه خود را پیدا کنند. نویسنده تلاش میکند در کنار روایت ماجرا، تصویری انسانی از آدمهایی ارائه دهد که در شرایط سخت، با ترسها، امیدها و مسئولیتهایشان روبهرو میشوند.
«بدو دجله بدو» قصهای است از لحظههایی که آدمها باید تصمیم بگیرند، همراه شوند، مقاومت کنند و گاهی برای نجات خود یا دیگران، از منطقه امنشان فاصله بگیرند. همین ترکیبِ ماجرا، احساس و فضای تاریخی، کتاب را به روایتی پرکشش برای مخاطب نوجوان تبدیل میکند.
چرا کتاب «بدو دجله بدو» را بخوانیم؟
• با داستانی پرتحرک و حادثهمحور همراه میشویم.
• فضای جنگ و مقاومت را از دریچه زندگی و تجربه شخصیتهای داستان دنبال میکنیم.
• با مفاهیمی مانند شجاعت، امید، همراهی و مسئولیتپذیری روبهرو میشویم.
• روایت داستانی کتاب، ارتباط با یک فضای تاریخی و پرحادثه را آسانتر و جذابتر میکند.
• کتاب نشان میدهد در سختترین موقعیتها نیز انتخابهای انسان میتوانند سرنوشتساز باشند.
این کتاب برای چه کسانی مناسب است؟
نوجوانان: برای کسانی که داستانهای پرحادثه و پرهیجان را دوست دارند.
علاقهمندان به داستانهای مقاومت: برای مخاطبانی که به روایتهای داستانی با موضوع جنگ، ایستادگی و شجاعت علاقه دارند.
دوستان رمانهای تاریخی و اجتماعی: برای کسانی که دوست دارند یک دوره پرحادثه را از نگاه شخصیتهای داستان تجربه کنند.
والدین و مربیان: برای معرفی کتابی داستانی که در کنار هیجان و ماجرا، مفاهیمی مانند امید، همراهی و مسئولیت را نیز پیش روی نوجوان قرار میدهد.
گزیده ای از کتاب «بدو دجله بدو»:
عراق کشور دجله بود و بغداد شهر دجله. دجله مثل ماری از بالا تا پایین شهر خزیده بود؛ مثل پیچک روی دیوار؛ مثل زنجیر نازک گردنبندی که روی گردن دوشیزه جوانی پیچیده و زیباترش کرده بود. یاد حرف آدمهایی افتادم که در زمان صدام و با هزار مکافات راهی زیارت کربلا شده بودند. بغداد نقطه حساس سفر بود. گلی بود که جلاد توی مشتش داشت و نمیخواست چشم ایرانی جماعت به آن بیفتد. تمام مسیری که اتوبوسهای زائران ایرانی از بغداد گذر میکرد، پردهها باید کشیده بود و سرک کشیدن و دزدگی نگاه کردن به عروس صدام گناهی بود نابخشودنی. من اما حالا بعد از بیست و اندی سال خیرهخیره به رخ این عروس زل زده بودم!


