من امام حسین (ع) را دوست دارم؛
آشنایی شیرین با زندگی و سیره امام حسین (ع)
اگر بخواهیم کودکان را با امام حسین(ع) آشنا کنیم، فقط دانستن چند اتفاق تاریخی از زندگی ایشان کافی نیست؛ کودک باید بتواند با شخصیت امام ارتباط برقرار کند و بداند چرا امام حسین(ع) برای مسلمانان و بهویژه شیعیان، چنین جایگاه بزرگی دارد. کتاب «من امام حسین (ع) را دوست دارم» با همین نگاه، زندگی امام حسین(ع) را از دوران کودکی تا واقعه عاشورا، در قالب روایتهایی کوتاه و قابل فهم برای کودکان بیان میکند.
در این کتاب، کودک با خانواده امام حسین(ع)، رابطه ایشان با پیامبر(ص)، دوران زندگی و ویژگیهای اخلاقی و رفتاری ایشان آشنا میشود و در ادامه، ماجرای رویارویی امام با حکومت یزید و اتفاقات منتهی به عاشورا را دنبال میکند. روایت کتاب تلاش میکند در کنار بیان اتفاقات تاریخی، مفاهیمی مانند محبت، شجاعت، آزادگی، ایثار و پایبندی به حق را نیز به زبانی متناسب با دنیای کودکان منتقل کند.
چرا این کتاب را بخوانیم؟
یکی از نقاط قوت این اثر، زبان ساده و کوتاه بودن روایتهاست؛ به همین دلیل کودک بدون آنکه با متنی سنگین و پیچیده روبهرو شود، میتواند تصویری روشن از شخصیت و زندگی امام حسین(ع) به دست آورد. تصویرگریهای رنگی نیز در کنار متن، به جذابتر شدن کتاب برای مخاطب کودک کمک میکند. (طاقچه)
این کتاب میتواند شروع خوبی برای گفتوگو با کودکان درباره امام حسین(ع)، واقعه عاشورا و مفاهیمی باشد که از مکتب حسینی میتوان آموخت؛ بهخصوص برای والدینی که میخواهند مفاهیم دینی را از مسیر داستان و روایت، به شکلی قابل فهم به فرزندانشان منتقل کنند.
کتاب «من امام حسین را دوست دارم» برای چه کسانی مناسب است؟
این اثر برای کودکان حدود ۸ تا ۱۲ سال، بهویژه کودکانی که میخواهند برای نخستین بار با زندگی و شخصیت امام حسین(ع) آشنا شوند، انتخاب مناسبی است. همچنین والدین و مربیانی که به دنبال کتابی کوتاه، روان و تصویری برای معرفی شخصیت امام حسین(ع) به کودکان هستند، میتوانند از آن استفاده کنند.
اگر بخواهی، برای معرفیهای بعدی میتوانم همین قالب را کمی فروشگاهیتر و جذابتر برای صفحه محصول سایت هم تنظیم کنم؛ یعنی کاری کنیم متن علاوه بر معرفی خوب کتاب، بیشتر به خرید هم کمک کند.
گزیده ای از کتاب «من امام حسین را دوست دارم»:
وقتی پیامبر خدا (ص) نماز میخواند، حسین(ع) آرام آرام نزدیک میشد.
وقتی پیامبر به سجده میرفت، حسین(ع) روی کمرش مینشست و با خنده میگفت: «برو، برو!»
پیامبر هم با مهربانی حسین را آرام زمین میگذاشت و دوباره به سجده میرفت؛
او هیچوقت از بازی حسین ناراحت نمیشد، چون او را خیلی دوست داشت…
و میدانست روزی همین حسین عزیزش را در کنار رود فرات، با لب تشنه شهید خواهند کرد.


