لشکر صلح؛
روایتی داستانی از روزهای دشوار امام حسن مجتبی(ع)
«لشکر صلح» روایتی داستانی از یکی از حساسترین مقاطع زندگی امام حسن مجتبی(ع) است؛ روزهایی که پس از شهادت امام علی(ع)، امام حسن(ع) با جامعهای روبهرو میشود که درگیر تردید، اختلاف و فشارهای سیاسی است و در سوی دیگر، معاویه برای تضعیف جبهه امام تلاش میکند.
داستان از روزهای ضربت خوردن امام علی(ع) در مسجد کوفه آغاز میشود و پس از شهادت ایشان، به بیعت مردم با امام حسن(ع) و شرایط دشوار کوفه میرسد. در ادامه، فضای جامعه و وضعیت یاران امام در برابر معاویه روایت میشود؛ فضایی که در آن شایعه، ترس، دودستگی، نفوذ و خیانت، جبهه امام حسن(ع) را با مشکلات جدی روبهرو میکند.
در بخش دیگری از داستان، تلاشهای معاویه برای تضعیف سپاه امام حسن(ع) و ایجاد اختلاف در میان نیروهای او دنبال میشود. در این میان، تصمیم امام حسن(ع) برای صلح با معاویه و واکنش برخی از یاران به این تصمیم، بخش مهمی از روایت کتاب را شکل میدهد.
کتاب با روایت این حوادث، مخاطب را با شرایط سیاسی و اجتماعی دوران امام حسن(ع) و موقعیتی که به صلح ایشان انجامید، همراه میکند؛ روایتی داستانی از دورهای که در آن تصمیمگیری برای امام حسن(ع) با شرایطی پیچیده و دشوار همراه بود.
چرا کتاب «لشکر صلح» را بخوانیم؟
• برای آشنایی داستانی با روزهای پس از شهادت امام علی(ع) و آغاز دوران امامت امام حسن مجتبی(ع).
• برای شناخت فضای اجتماعی و سیاسی کوفه در آن دوره.
• برای آشنایی با عواملی که جبهه امام حسن(ع) را با ضعف و اختلاف روبهرو کرد.
• برای دنبال کردن ماجرای رویارویی امام حسن(ع) و معاویه و اتفاقاتی که زمینهساز صلح شد.
• برای مطالعه ماجرای صلح امام حسن(ع) در قالب یک روایت داستانی و قابلفهم برای نوجوانان.
• برای آشنایی با بخشی از سیره امام حسن مجتبی(ع) در دورهای حساس از تاریخ اسلام.
این کتاب برای چه کسانی مناسب است؟
این کتاب برای نوجوانان و علاقهمندان به داستانهای تاریخی و مذهبی مناسب است؛ بهویژه کسانی که میخواهند با زندگی امام حسن مجتبی(ع)، شرایط کوفه پس از شهادت امام علی(ع) و زمینههای شکلگیری صلح امام حسن(ع) در قالب یک روایت داستانی آشنا شوند. این اثر برای دانشآموزان پایههای هفتم تا نهم نیز معرفی شده و نشان رشد درجه یک دریافت کرده است.
گزیده ای از کتاب «لشکر صلح»:
حذیفه به کوچه دوید. زن و مرد کوفه را دید که چون مورچگانی که آب به لانهشان ریخته باشند، از خانه بیرون آمده بودند و همه به یک سمت میرفتند. همه نیز یک چیز را تکرار میکردند. حذیفه گیج شده بود. ایستاد و گوش کرد و نگاه کرد تا بتواند حواسش را جمع کند و بفهمد واقعاً چه اتفاقی افتاده است. نمیتوانست باور کند که علی بن ابیطالب را کشته باشند؛ آن هم در مسجد. کمی که حواسش جمع شد، دوید. اما تاریکی خیلی زیاد بود. انگار گرد خاکستر بر سر شهر پاشیده بودند. دستکم برای حذیفه این تاریکی خیلی زیاد بود. او اصلاً عادت نداشت شب را بیدار بماند و در تاریکی قدم بردارد. این بود که همان اول حرکت، راه را گم کرد. وقتی احساس کرد راه را گم کرده است، برگشت. چنان گیج و هراسان بود که نمیدانست چه باید بکند؛ انگار که هنوز از خواب بیدار نشده باشد. به یاد حرفهای همسرش افتاد که همیشه او را نکوهش میکرد و میگفت که نصف بیشتر سال را خواب است. این را که راست میگفت. حذیفه، عاشق خواب بود. هر چهقدر بیشتر میخوابید، میلش به خواب هم بیشتر میشد. خوابهای عجیب و غریب هم میدید. برای همین، هر وقت ناگهانی او را از خواب بیدار میکردند، طول میکشید تا بیدار بیدار شود و چشمهایش به روز و روشنایی عادت کند. حالا هم که شب بود.


