یک گروه خطرناک
خشتی
۲۴
۱۴۰۵
۹۷۸۶۲۲۲۸۵۳۹۵۲
قصه دخترانی کوچک با رؤیاهایی بزرگ.
اگر فکر میکنید خطرناک بودن یعنی قدرت و خشونت، این داستان نگاهتان را تغییر میدهد.
«یک گروه خطرناک» داستانی تأثیرگذار و خواندنی برای کودکان ۷ تا ۹ سال است که روایت زندگی چند تن از دختران شهید مدرسه شجره طیبه میناب را در قالب قصهای کودکانه به تصویر میکشد؛ دخترانی با دنیایی از استعداد، هنر، مهربانی و آرزوهای رنگارنگ. یکی کاپیتان تیم فوتبال کلاس است، دیگری با هسته خرما وسایل زینتی میسازد و آن یکی مراقب تمیزی و زیبایی کلاس است. هرکدام دنیای منحصربهفردی دارند و در کنار هم، گروهی دوستداشتنی و متفاوت را ساختهاند.
اما حادثهای تلخ، دنیای کوچک و پرامید آنها را دستخوش تغییر میکند. از مدرسه، تنها چند دیوار باقی میماند و در میان آنها، دیوار آرزوها؛ دیواری که هنوز کاغذهای رنگی و آرزوهای دختران را در دل خود حفظ کرده است.
این کتاب با زبانی کودکانه و روایتی سرشار از ایهام، از معصومیت دخترانی میگوید که فرصت تحقق آرزوهایشان را نیافتند؛ اما رؤیاهایشان همچنان زنده است و راه امید و آرزو را برای نسلهای بعد روشن نگه میدارد.
«یک گروه خطرناک» داستان دخترانی است که شاید دیگر در کلاس درس نباشند، اما آرزوهایشان هنوز روی دیوارها باقی مانده است.
گزیدهای از کتاب «یک گروه خطرناک»:
زهرا، دوستم، دانشمند هستهای بود. پدر زهرا نخلستان داشت. او همیشه از نخلهای پدرش برای همۀ ما خرما میآورد و میگفت بعد از خوردن خرما، هستهها را جمع کنیم و به خودش بدهیم. زهرا با مادرش هستهها را سوراخ میکردند و برایمان گردنبند و تسبیح درست میکردند. همین شد که بچهها اسمش را گذاشتند دانشمند هستهای.
اینها همه شوخی بود، تا قبل از حملۀ دشمن. روزی که دشمن با موشک مدرسۀ ما را زد، همۀ شوخیها جدی شد.
موشک اول را که زد، هنوز خیلیهایمان زنده بودیم. یک گوشۀ مدرسه پناه گرفتیم تا نیرویهای امداد برسند. خیلی نگذشت که دشمن موشک دوم را زد.
دشمن فرماندهان را پیدا کرده بود: دانشآموزان ۷ تا ۱۲ساله.


