سردسته صمپزف ها
رقعی
۶۴
۱۴۰۴
۹۷۸۶۲۲۲۸۵۳۴۲۶
سردسته صمپز فها
قصههای مجید اگر اسم یک فیلم فراموشنشدنی از بچههای دهه شصت بود «سردسته صَمپُزُفها» حتما حال و روز آدمهای نخبهایست که آن روزها پاگرفتهاند.
کتاب را که میخوانی دلت میپرد بار و بندیلت را ببندی و بروی یک گوشه دنج سرزمینت بنشینی. بیآنکه از خودت و لحظههایت استوری و ریلز بگذاری شانه بگذاری زیر بار کاری غریب. زندگیاش تردیدت سر خوب و بد بودن خیلی چیزها را با یک فشار آب قوی میشوید و میبرد. زندگی دانشمندی به اسم شهید محسن فخریزاده.
کتاب «سردسته صمپزفها» به درد همه میخورد؛ به درد همه آنهایی که فکر میکنند تو این مملکت نمیشود کار کرد، آدمهایی که فکر میکنند دین و علم، آبشان به یک جوب نمیرود، دانشآموزانی که امسال کنکور دارند و دلشان به درس نمیرود، پدر مادرهایی که تو پیشانی بچههایشان نخبگی و دانشمندی میبینند و حتی پدربزرگ مادربزرگهایی که پی قصههای جدید و جذاب برای نوههایشان میگردند...
گزیدهای از کتاب سردسته صمپزفها:
از هوا کوفته نمیآید یعنی اگر آدم میخواهد به چیزی برسد باید برای رسیدن به آن تلاش کند. همینطوری هلو نمیشود بپرد تو گلو. خود ادیسون که کاری کرد دنیا را برق بگیرد و لامپ لامپی شود گفته من هزار بار آزمایش برق را انجام دادم که لامپها اصلا روشن نمیشدند. زود دل نمیباختم. هر بار به خودم میگفتم من یک راه جدید کشف کردم که باعث میشود چراغها خاموش باشند. برای همین حوصلهام سرنمیرفته و حرصم نمیگرفته!
دقیقا تکه کلام محسن هم همین بوده! تجربه کردن چیزهای جدید اصلا کار زشتی نیست. آدم باید تجربه کند تا بفهمد و چیزهای جدید کشف کند.

