واحد مخاطرات
رقعی
۲۷۶
۱۴۰۱
۹۷۸۹۶۴۹۷۳۷۹۷۳
واحد مخاطرات؛ ۳۱
خاطره خندهدار از صحنههای خطردار
«واحد مخاطرات» مجموعهای از خاطرات واقعی رزمندگان لشکر ۱۷ علیبنابیطالب(ع) استان قم در دوران هشت سال دفاع مقدس است؛ خاطراتی که در دل موقعیتهای سخت و خطرناک جنگ اتفاق افتادهاند، اما روایت آنها با نگاهی طنزآمیز، لحظات متفاوتی از زندگی رزمندگان را به تصویر میکشد.
این کتاب شامل ۳۱ خاطره طنز است که بر اساس خاطرات رزمندگان این لشکر نوشته شدهاند. خاطرات ابتدا در جلسات خاطرهگویی طنز با حضور رزمندگان لشکر ۱۷ علیبنابیطالب(ع) ثبت و ضبط شده و سپس در قالب این کتاب به رشته تحریر درآمدهاند.
در این خاطرات، موقعیتهایی از دوران دفاع مقدس روایت میشود که گاهی یک اتفاق ساده، اشتباه یا پیشامد غیرمنتظره، صحنهای خندهدار را در میان فضای جدی و پرخطر جنگ رقم زده است. برای نمونه، یکی از خاطرات کتاب ماجرای تلاش یک رزمنده برای هدایت یک غلتک و اتفاقی است که در جریان حرکت آن رخ میدهد. نمونهای دیگر نیز ماجرای رزمندهای است که هنگام کار با تانک، با یک اتفاق غیرمنتظره روبهرو میشود.
چرا کتاب «واحد مخاطرات» را بخوانیم؟
• چون ۳۱ خاطره واقعی از رزمندگان لشکر ۱۷ علیبنابیطالب(ع) را روایت میکند.
• چون خاطرات دوران دفاع مقدس را با زبان طنز روایت کرده و وجه متفاوتی از زندگی رزمندگان را نشان میدهد.
• چون خاطرات کتاب بر اساس روایتهای واقعی رزمندگان ثبت و تدوین شدهاند.
• چون موقعیتهای خطرناک و جدی دوران جنگ را از زاویهای متفاوت و همراه با لحظات طنز روایت میکند.
• چون مجموعهای از خاطرات شفاهی رزمندگان است که از طریق جلسات خاطرهگویی ثبت و ضبط شدهاند.
• چون در کنار روایتهای دفاع مقدس، طنز و خاطره را با یکدیگر ترکیب کرده است.
این کتاب برای چه کسانی مناسب است؟
این کتاب برای نوجوانان و بزرگسالانی مناسب است که به خاطرات دفاع مقدس، تاریخ شفاهی رزمندگان و روایتهای طنز از دوران جنگ علاقه دارند. در سامانه رشد نیز کتاب برای دانشآموزان دوره متوسطه اول و دوم معرفی شده و در گروه مستندنگاری و خاطره قرار گرفته است.
این یکی را عمداً بر اساس اطلاعات مشترک و قابلتأیید چند منبع نوشتم و از نسبتدادن پیام یا ویژگیهایی که خود منابع نگفتهاند، خودداری کردم.
گزیده ای از کتاب «واحد مخاطرات»:
با خودم فکر کردم اصلا فرمان غلتک قفل می شود؟ همان طور در تلاش بودم تا بتوانم با غلتک دور بزنم که متاسفانه خیابان زودتر از من پیچید. من و غلتک جان، از روی جدول کنار میدان بالا رفتیم و …


