لینالونا
خشتی
۲۴
۱۴۰۱
۹۷۸۹۶۴۴۷۶۳۷۴۸
لینا لونا؛
دوستی که نگاه لینا را به حجاب تغییر میدهد
داستانی تخیلی برای کودکان است که موضوع حجاب را از زاویهای متفاوت و متناسب با دنیای ذهنی کودک روایت میکند. کتاب درباره دختربچهای است که در جریان داستان با موجود کوچولویی به نام لونا آشنا میشود؛ موجودی که در میان جنگل کاج زندگی میکند و موهای آبیرنگ دارد. آشنایی این دو، آغاز یک دوستی و مجموعهای از اتفاقهاست که کودک را با موضوع اصلی داستان همراه میکند.
نویسنده به جای اینکه حجاب را در قالب توصیه و آموزش مستقیم مطرح کند، آن را در دل یک داستان فانتزی و کودکانه قرار داده است. همین شیوه باعث میشود کودک ابتدا با شخصیتها و ماجرای آنها ارتباط بگیرد و سپس در جریان داستان با مفهوم موردنظر نویسنده روبهرو شود. منابع آموزشی نیز این کتاب را برای دانشآموزان پایههای دوم و سوم ابتدایی مناسب دانستهاند.
چرا این کتاب را بخوانیم؟
• موضوع حجاب را از مسیر داستان و خیالپردازی کودکانه مطرح میکند.
• کودک را به جای دریافت مستقیم پیام آموزشی، با یک ماجرای فانتزی همراه میکند.
• شخصیت لونا و رابطه او با دختر داستان، فضای متفاوتی برای پرداختن به موضوع حجاب ایجاد میکند.
• میتواند شروع خوبی برای گفتوگوی والدین با کودکان درباره حجاب و پوشش باشد.
• داستانی کوتاه و تصویری است و برای کودکان دوره ابتدایی طراحی شده است.
• برای کودکانی که با آموزش مستقیم ارتباط کمتری دارند، میتواند راهی نرمتر و داستانیتر برای مواجهه با یک موضوع دینی باشد.
کتاب «لینا لونا» برای چه کسانی مناسب است؟
کودکان دبستانی: بهویژه دانشآموزان پایههای دوم و سوم که به داستانهای فانتزی و شخصیتهای خیالی علاقه دارند.
دختران علاقهمند به داستانهای کودکانه: بهخصوص کودکانی که از داستانهایی با محوریت دوستی، خیالپردازی و موضوعات دینی استقبال میکنند.
والدین: برای پدر و مادرهایی که میخواهند درباره حجاب با فرزندشان صحبت کنند، اما ترجیح میدهند این موضوع را از مسیر داستان و گفتوگو پیش ببرند.
مربیان و معلمان: برای استفاده در برنامههای کتابخوانی و فعالیتهای فرهنگی مرتبط با موضوع حجاب و سبک زندگی دینی.
گزیدهای از کتاب «لینا لونا»:
چند روز پیش یک دوست از آسمان برای من رسید. مثل توی داستانها لب حوض نشسته بودم و توی . دفتر خاطراتم چیزهایی مینوشتم یک دفعه پرنده ی بزرگی کنار من نشست. اندازه ی یک قو بود شاید هم بزرگ تر و یک آدم کوچولو پشتش نشسته بود. خیلی عجیب بود، مگر نه؟ آدم کوچولو پایین پرید و گفت: «سلام!» موهای آبی سیخ سیخی داشت و کمی اخم کرده بود. گفتم : سلام تو از کجا آمدی؟» آدم کوچولو جواب نداد دفترم را نشان داد و گفت: «چی چی می نویسی؟ برایم میخوانی؟ دفترم را بستم و گفتم نه نمیشود؛ خصوصی است


