مترسک مزرعه آتشین
رقعی
۲۲۴
۱۴۰۱
۹۷۸۶۰۰۹۴۱۶۰۱۱
مترسک مزرعه آتشین؛
ماجرای نوجوانی که برای مرد شدن به جبهه رفت
آیدین پسری سیزدهچهاردهساله است که در خانه، بهخاطر تکپسر بودن، بیش از اندازه مورد توجه پدر و مادر قرار گرفته است. او در عین علاقه به برق و پینگپنگ، در بسیاری از موقعیتها نمیتواند روی پای خودش بایستد و حتی در مدرسه هم از درگیری با دیگران میترسد. همین وضعیت باعث میشود تصمیم بگیرد با رفتن به جبهه، خودش را به خانواده و اطرافیانش ثابت کند.
اما رسیدن آیدین به جبهه به همین سادگی نیست. اتفاقی که یک شب هنگام خوابیدن روی پشتبام خانه برای او رخ میدهد، مسیر داستان را تغییر میدهد و او را وارد ماجراهایی میکند که سرانجام به جبهههای جنوب میرسد. آیدین در جبهه با موقعیتهایی روبهرو میشود که با زندگی آرام و وابستهای که تا آن زمان داشته، تفاوت زیادی دارد.
داستان با زبان طنز پیش میرود، اما در کنار موقعیتهای خندهدار، اتفاقات تلخ و جدی نیز دارد. آیدین که نوجوانی ترسو و زودرنج است، در ادامه با اسارت و شکنجه روبهرو میشود و در شرایط سخت، در برابر دشمن مقاومت میکند و اطلاعات مربوط به عملیات نیروهای ایرانی را فاش نمیکند.
«مترسک مزرعه آتشین» در دهه شصت و فضای دفاع مقدس روایت میشود، اما مسئله اصلی شخصیت آیدین به زندگی نوجوانان امروز نیز نزدیک است: تلاش برای مستقل شدن، پذیرفته شدن و پیدا کردن توانایی ایستادن روی پای خود.
چرا کتاب «مترسک مزرعه آتشین» را بخوانیم؟
• چون داستان یک نوجوان را روایت میکند که برای اثبات خودش راهی جبهه میشود.
• چون مسیر آیدین از یک نوجوان وابسته و ترسو تا مواجهه با موقعیتهای سخت جنگ را دنبال میکند.
• چون فضای داستان در کنار اتفاقات دفاع مقدس، از طنز و موقعیتهای خندهدار هم بهره میبرد.
• چون موضوعاتی مانند استقلال، اعتمادبهنفس و ایستادگی را در دل یک داستان نوجوانانه دنبال میکند.
• چون ماجراهای آیدین از زندگی خانوادگی آغاز میشود و به جبهه، اسارت و رویارویی با شرایط دشوار جنگ میرسد.
این کتاب برای چه کسانی مناسب است؟
این کتاب برای نوجوانانی که به رمانهای دفاع مقدس، داستانهای طنز و ماجراهای پرحادثه علاقه دارند مناسب است؛ همچنین برای کسانی که دوست دارند داستانی درباره زندگی یک نوجوان و مسیر او برای رسیدن به استقلال و ایستادگی بخوانند.
گزیده ای از کتاب «مترسک مزرعه نشین»:
اولین عملیاتی که میخواستم در آن شرکت کنم، عملیات آزادسازی خرمشهر بود. بس که در دورۀ آموزشی گفته بودند که موقع ستونکشی و حرکت به سوی مواضع دشمن، آن هم تو تاریکی شب، ممکن است جاسوسها یا نیروهای عراقی خودشان را تو ستون جا کنند و بعد در یک فرصت با کارد سرتان را ببرند، دچار ترس وحشتناکی شده بودم. شب عملیات در یک ستون، در سکوت کامل راه افتادیم. از خط خودی گذشتیم و به سوی سنگرهای دشمن روانه شدیم. ساکت و بیصدا در یک ستون طولانی که مثل مار جلو میخزید، جلو میرفتیم. یک جا نشستیم تا خستگی در کنیم. یک موقع دیدم که یک نفر آمد و در نزدیکیام نشست و شروع کرد به نفسنفس زدن. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که از همان عراقیهایی است که کارش بریدن سر است. حواسم به او بود. تا دستش بالا رفت، معطل نکردم. با آخرین قدرتم، با قنداق سلاحم محکم به پهلویش کوبیدم و پشت سر نفر جلویی دویدم. لحظاتی بعد عملیات شروع شد. روز بعد دشمن را شکست داده و در سنگرهایشان استراحت میکردیم که فرمانده گروهانمان گفت که دیشب اتفاق عجیبی افتاده. معلوم نیست کدام شیر پاک خوردهای تو سیاهی شب به پهلوی فرمانده گردان کوبیده که همان اول بسمالله دندههایش خرد و روانۀ عقب شده!


