دو شگفتانگیز کچل؛
وقتی دوستی و شیطنت، ماجرا میسازند
در این کتاب از این مجموعه، متین و بهادر همچنان دو شخصیت اصلی و دو دوست جدانشدنی داستاناند؛ دو پسربچهای که ذهنشان همیشه پر از فکر و نقشه است و انگار هیچوقت نمیتوانند مدت زیادی را بدون درست کردن یک دردسر تازه بگذرانند. از اختراع یک خط رمزی و بازیهای مخصوص خودشان گرفته تا ماجراهایی که در خانه و ساختمان محل زندگیشان پیش میآید، هر اتفاقی میتواند برای این دو تبدیل به یک ماجرای تازه شود.
اما چیزی که «دو شگفتانگیز کچل» را دوستداشتنی میکند، فقط شیطنتهای متین و بهادر نیست. پشت اتفاقهای ساده و خندهدار کتاب، دنیای واقعی کودکان دیده میشود؛ دنیایی که در آن گاهی بچهها خودشان را با دیگران مقایسه میکنند، از قلدری میترسند، دوست دارند قهرمان باشند، با مسئولیتهای خانوادگی روبهرو میشوند و در دوستیهایشان باید یاد بگیرند چطور کنار هم بمانند. به همین دلیل، کتاب بدون اینکه بخواهد مستقیم به کودک درس اخلاق بدهد، او را در موقعیتهایی قرار میدهد که میتواند از رفتار شخصیتها چیزهایی یاد بگیرد.
یکی از ویژگیهای جذاب این مجموعه، نزدیک بودن زبان و فضای داستان به دنیای کودکان است. شخصیتها قرار نیست آدمهای بینقصی باشند که همیشه بهترین تصمیم را میگیرند. اشتباه میکنند، گاهی از روی هیجان تصمیم میگیرند، برای خودشان نقشه میکشند و بعد باید با نتیجه کارشان روبهرو شوند. همین باعث میشود مخاطب کودک بتواند راحتتر با آنها ارتباط برقرار کند و بعضی از تجربههای خودش را در ماجراهایشان ببیند.
«دو شگفتانگیز کچل» در نهایت کتابی است که سرگرمی را با تجربههای واقعی دوران کودکی کنار هم قرار میدهد. خواننده میتواند با ماجراهای متین و بهادر بخندد، کنجکاو شود و در عین حال، درباره دوستی، اعتمادبهنفس، مسئولیت و برخورد با دیگران هم فکر کند.
چرا کتاب «دو شگفتانگیز کچل» را بخوانیم؟
گاهی بهترین کتاب برای کودک، کتابی نیست که بخواهد چیزی را مستقیم به او آموزش بدهد؛ بلکه کتابی است که او را سرگرم کند و در همان حال، او را با موقعیتهایی آشنا کند که خودش هم ممکن است تجربهشان کند. «دو شگفتانگیز کچل» از همین جنس است.
با خواندن این کتاب:
• با دو شخصیت دوستداشتنی و پرماجرای متین و بهادر همراه میشویم.
• از ماجراها و شیطنتهای کودکانه آنها لذت میبریم.
• درباره ارزش دوستی و همراهی با دوستان فکر میکنیم.
• با احساساتی مثل رقابت، مقایسه کردن خود با دیگران و ترس از قلدری روبهرو میشویم.
• میبینیم که بعضی نقشههای به ظاهر ساده ممکن است نتایج غیرمنتظرهای داشته باشند.
• با مسئولیتهایی که کودکان در خانواده و مدرسه با آنها روبهرو میشوند، آشنا میشویم.
• یاد میگیریم مشکلات همیشه آنقدر ساده نیستند که با قهرمانبازی حل شوند.
• در کنار خنده و سرگرمی، فرصت پیدا میکنیم درباره رفتار خودمان با دوستان و اطرافیان فکر کنیم.
این کتاب برای چه کسانی مناسب است؟
کودکان دبستانی: برای کودکانی که داستانهای شاد، پرماجرا و نزدیک به فضای زندگی خودشان را دوست دارند.
علاقهمندان به داستانهای طنز کودک: برای بچههایی که از شیطنت، گفتوگوهای بامزه و اتفاقهای غیرمنتظره در داستان لذت میبرند.
خوانندگان مجموعه «ماجراهای من و بقیه»: برای کودکانی که جلدهای قبلی مجموعه را خواندهاند و دوست دارند دوباره با متین و دوستانش همراه شوند.
والدین: برای پدر و مادرهایی که به دنبال داستانی سرگرمکننده هستند که در کنار فضای شاد، موضوعاتی مثل دوستی، مقایسه کردن خود با دیگران و مسئولیتپذیری را هم مطرح کند.
مربیان و کتابداران: برای معرفی به کودکانی که با داستانهای مدرسهای و شخصیتهای همسنوسال خود ارتباط خوبی برقرار میکنند.
«دو شگفتانگیز کچل» قرار نیست دنیای کودکی را بیش از حد جدی کند؛ برعکس، با خنده و شیطنت وارد همین دنیای آشنا میشود و از دل ماجراهای دو دوست، چیزهایی را نشان میدهد که شاید برای یک کودک کاملاً عادی باشند، اما برای بزرگترها فرصت خوبی برای شناخت دنیای ذهنی بچهها فراهم میکنند. متین و بهادر میخندند، نقشه میکشند، اشتباه میکنند و دوباره راهی برای ادامه دادن پیدا میکنند؛ درست شبیه کودکی که هنوز در حال یاد گرفتن زندگی است.
گزیده ای از کتاب «دو شگفت انگیز کچل»:
من فکر میکنم مامان بهادر هم همین حرفها را به او زده بود؛ چون ناگهان نامههای بهادر هم قطع شد. ولی خب من کسی نبودم که از این خط بامزه و عجیب بگذرم؛ برای همین یک فکر جدید به ذهنم رسید. روز بعد دیگر خط من و بهادر خصوصی و یواشکی نبود. چطوری؟! راستش داداش پوریا چون خط زیبایی داشت تمام خبرهای آپارتمان را مینوشت و آقای فتحی، مدیر ساختمان آنها را بر تابلوی اعلانات نصب میکرد. اما همیشه از اینکه خیلی از همسایه ها تذکرات او را نمیخواندند، عصبانی بود. بنابراین من و بهادر هم تصمیم گرفتیم تمام حرفها را با خط خودمان بنویسیم و درست زیر نوشتههای داداش پوریا نصب کنیم. از فردای آن روز روی تابلوی اعلانات کاغذهایی نصب بود که خط آن را فقط من و بهادر میتوانستیم بخوانیم.


