رازی مشاهیرخندان

رازی مشاهیرخندان

ناموجود

رقعی

۱۲۰

۱۴۰۴

۹۷۸۶۲۲۲۵۲۱۵۱۶

کتاب «رازی» از مجموعه‌ی «مشاهیر خندان» با نگاهی خلاقانه و طنزآمیز به زندگی یکی از بزرگ‌ترین دانشمندان ایرانی پرداخته است. این کتاب تلاش می‌کند کودکان و نوجوانان را با زندگی، تفکر و تلاش‌های محمد بن زکریای رازی آشنا کند؛ دانشمند بزرگ ایرانی که در سراسر جهان با کشف الکل شناخته می‌شود. البته دستاوردهای او تنها به این کشف محدود نمی‌شود و آثار و پژوهش‌های فراوانی از او به جا مانده که هنوز هم در محافل علمی جهان مورد توجه و بررسی قرار می‌گیرد.

نکته‌ی جالب در زندگی رازی این است که برخلاف تصور رایج درباره‌ی نوابغ، او از همان کودکی نابغه‌ای شگفت‌انگیز شناخته نمی‌شد. سال‌های کودکی و اوایل نوجوانی او بیشتر به بازی و تجربه‌های مختلف می‌گذشت. رازی کودکی کنجکاو و پرجنب‌وجوش بود که دوست داشت هر روز چیز تازه‌ای را تجربه کند. پدر او طلاساز بود و همین محیط باعث شد محمد جوان فرصت پیدا کند تا با مواد مختلف کار کند و آزمایش‌های ابتدایی خود را آغاز کند. شاید همین علاقه‌ی اولیه به «کیمیاگری» و تلاش برای تبدیل فلزات به طلا بود که بعدها او را به یکی از بزرگ‌ترین دانشمندان تاریخ تبدیل کرد؛ دانشمندی که پس از گذشت بیش از دوازده قرن، همچنان به عنوان یکی از پایه‌گذاران علم شیمی شناخته می‌شود.

در این کتاب، نویسنده با نثری طنزآمیز و داستانی، ماجراهای زندگی رازی را به زبانی ساده و جذاب برای کودکان روایت کرده است. همچنین تصویرسازی‌های هنرمندانه‌ به جذابیت این اثر افزوده و باعث شده شخصیت این دانشمند بزرگ به شکلی الهام‌بخش برای کودکان و نوجوانان به تصویر کشیده شود.

برشی از کتاب:

«رازی از قبل چشمش مشکل داشت. یک بار قبلاً به چشمش آسیب زده بود. در این سال‌ها به دلیل مطالعه‌ی زیاد، بینایی‌اش را از دست داد. (ما بچه‌های خوب نتیجه می‌گیریم که کتاب نخوانیم!) چشم‌پزشک معروفی به نام قدّاح را آوردند تا او را معالجه کند. وقتی پیش حکیم آمد، حکیم از او پرسید: «چشم چند لایه دارد؟» قداح گفت: «نمی‌دانم!» حکیم گفت: «تو که از لایه‌های چشم خبر نداری، چطور می‌خواهی چشم من را معالجه کنی؟» چشم‌پزشک که به اندازه‌ی کافی سوسک شده بود فرار را بر قرار ترجیح داد. کمی بعد، یکی از شاگردان رازی برای معالجه‌ی چشمش آمد. حکیم از او تشکر کرد و گفت: «آن‌قدر دنیا را دیده‌ام که از آن سیر شده‌ام! معلوم است پزشک ما در آن زمان عصبانی بوده و لج کرده و گرنه حدود شصت سال داشته و هنوز ماشاءالله جوان بوده. بعد از آن با نابینایی چند سال آخر عمرش را گذراند. شاید محیط اطراف رازی آن‌قدر زشت بوده که دانشمند بزرگ ترجیح داده اصلاً چیزی نبیند. روان‌شناس‌ها احتمال افسردگی در کاشف بزرگ داده‌اند وگرنه چرا آدمی با این‌همه دانایی نابینایی را انتخاب کند؟ ابوریحان که از راه دور بعد از چندین سال خیلی قربان‌صدقه‌ی رازی رفته، گفته به دلیل تأثیر مواد شیمیایی در آخر عمر بینایی‌اش را از دست داد. البته کاشف بزرگ بعد از نابینایی دست از تحقیق برنداشت، یا خدا! شاگردانش را مجبور می‌کرد برایش کتاب بخوانند و بنویسند. این دیگر نهایت فرصت‌طلبی است که کسی از چشم شاگردانش سوءاستفاده بکند.»

کتب دیگر انتشارات میچکا
ما رادر شبکه های اجتماعی دنبال کنید