آقامرتضی
رقعی
۱۶۸
۱۴۰۵
۹۷۸۶۲۲۴۸۱۷۵۴۹
زندگینامه شهید مرتضی خانجانی فرمانده گردان کمیل لشکر 27 محمدرسولالله(ص)
تا به حال به این فکر کردهاید که یک نوجوان پرجنبوجوش، بازیگوش و پر از شیطنتهای شیرین روستایی، چگونه مسیر دشوار خودسازی را طی میکند و در سنین جوانی به فرماندهی دلاور و بیباک در جنگ تبدیل میشود؟
کتاب «آقا مرتضی»، داستان زندگی پرفرازونشیب سردار شهید مرتضی خانجانی، فرمانده نامآور گردان کمیل از لشکر ۲۷ محمد رسولالله (ص) است. اما این اثر، یک زندگینامه نظامیِ خشک و معمولی نیست؛ بلکه سفری است صمیمی و چندبعدی به اعماق روح جوانی که خستگی را خسته کرد و پلههای معنویت را با سرعتی شگفتانگیز دوید.
چرا باید این کتاب را بخوانیم؟
جذابیت اصلی کتاب در رفتوآمد مستمر و هنرمندانه میان «خانه» و «جبهه» است. نویسنده با ظرافت تمام، سبدی از خاطرات ناب خانوادگی و روایتهای دستاول همرزمان را کنار هم چیده است. شما در این کتاب همزمان با دو روی یک سکه روبهرو میشوید:
یک روی سکه: شیطنتهای دوران کودکی، صمیمیتهای خانوادگی و پیوند عمیق عاطفی با همسر و فرزند.
روی دیگر سکه: تصمیمهای سرنوشتساز نظامی، مأموریتهای برونمرزی و جهاد با نفس در دل آتش و خون.
ساختار کتاب؛ سفری در سه فصل
کتاب «آقا مرتضی» در سه فصل منسجم و خواندنی تدوین شده است تا مخاطب را گامبهگام با خود همراه کند:
فصل اول (رویش یک قهرمان): تمرکز بر بسترهای تربیتی، روزهای شیرین تولد، کودکی و بازیگوشیهای نوجوانی در روستا.
فصل دوم (در بوته آتش): روایت ورود به دورههای سخت نظامی، مأموریتهای برونمرزی، حضور در خط مقدم و صعود تا قلهی فرماندهی گردان کمیل.
فصل سوم (حضور بیپایان): داستان روزهای پس از شهادت؛ جایی که اطرافیان و خانواده روایت میکنند چگونه حضور معنوی آقا مرتضی هنوز هم در تاروپود زندگیشان جاری است.
گزیدهای از کتاب «آقا مرتضی»:
«فاطمه یکساله شده بود، پاهایش تازه جان گرفته بود و چند قدمی برمیداشت و چند کلمهای شکسته صحبت میکرد،"بابا" را خیلی خوب تلفظ میکرد، بعد از شهادت ایرج، مرتضی حال و حوصله درستی نداشت. زیاد حرف نمیزد. وسط خانه دراز میکشید و دستش را روی پیشانی میگذاشت.
بعضی وقتها برای اینکه از این حال بیرون بیاید، فاطمه را کنار او میفرستادم، اما مرتضی با هر بهانهای او را دوباره سمت من برمیگرداند، از این رفتار او ناراحت شدم و اعتراض کردم: چرا با فاطمه اینطور رفتار میکنی؟ بچه با امید به سمتت میآید، بالاخره باید بفهمد پدری دارد، اما هر بار او را از خودت دور میکنی. مرتضی گفت: مریم جان! فاطمه همه زندگی من است، فکر نکن دوستش ندارم، اینطور برای تو بهتر است. چرا باید به من عادت کند؟ اگر این بچه به من وابسته شود، کار برای تو سخت میشود. من ماندنی نیستم.


