داستان نوجوانی که باید از دل ترس عبور کند تا خودش را پیدا کند
محمدرضا قهرمان داستان، آرزوهای بزرگی دارد؛ دلش میخواهد قهرمان باشد، شجاع باشد، مداح مسجد بزرگ محله باشد؛ اما یک مانع عجیب جلوی راهش ایستاده: ترس!
در روزهایی که نوجوانهای ایران با شوق و غیرت از مرزها دفاع میکردند و برای رفاقت و مردانگی لحظهای درنگ نداشتند، محمدرضا فقط یک آرزو داشت: همراهشان شود… اما نمیتوانست. چون چیزی در دلش بود که از خودش هم پنهانش میکرد.
ماجرا وقتی پیچیده میشود که رقیب و دشمنش راز پنهانی محمدرضا را فاش میکند؛ رازی که همهچیز را به هم میریزد و او را مجبور میکند بین فرار، ماندن یا قهرمانیِ واقعی یکی را انتخاب کند.
چرا باید «تونل شنی» را خواند؟
یک رمان هیجانانگیز و واقعگرا برای نوجوانان
داستانی درباره شجاعت، ترس، رفاقت و پیدا کردن هویت
فضای احساسی و پرکشش از روزهای پرغرور نوجوانان ایران
مناسب برای نوجوانان، مادران، مربیان و فعالان تربیتی
«تونل شنی» در سیزدهمین جشنواره داستان انقلاب در بخش رمان نوجوان به عنوان اثر برگزیده انتخاب شد.
برشی از کتاب:
«شاخههای لخت درختهای بادام و آلوی حیاط خانه منظم تکان میخوردند. انگار کسی برایشان ورد میخواند. آب دهان قورت داد. اگر روز بود تا سر شیب هم که میرفت نمیترسید. اما شب فرق داشت. تاریکی همه چیز را هیولا میکرد. لعنت به این کره که آمده بود این طرف. طرف قبرستان. نگاهش رفت به سربالاییِ بعدِ کرت عمو. بیخود نبود عمو اخلاقش اینقدر خشک بود. به مردههای قبرستانِ سرِ تپه شبیه شده بود دیگر. شاید هم جنهای قبرستان جنیاش کرده بودند. یک آن پشت گوشش داغ شد. یک دست شانهاش را گرفت. صدایی از حلقش درآمد، مثل وقتی که گلوی مرغی را سفت گرفته باشند. پشت سرش را که نگاه کرد یک غول دید. فکر کرد جن دیده! بعد فهمید نه غول است و نه جن. عمو رحمت بوده که یک پشته یونجه روی دوشش داشت و گذاشتش زمین:
_ ممدرضایِ حجت! اینور اومدی؟
محمدرضا چشمهای عمو را به درشتی چشمهای جغد دید:
_ من.. من.. من اومدم.. به زهرامون سر بزنم.»


