انتهای کوچه مهتاب؛
روایتهایی دلنشین از زندگی امام سجاد(ع)
جلد ششم مجموعه «هشت بهشت» ؛ مجموعهای که زندگی چهارده معصوم(ع) را در قالب داستانهایی کوتاه و داستانگونه برای کودکان و نوجوانان روایت میکند. این کتاب با تصویرگری اسماعیل چشرخ منتشر شده و مخاطب اصلی آن نوجوانان ۱۰ تا ۱۵ سال هستند
در «انتهای کوچه مهتاب»، نویسنده به سراغ بخشهایی از زندگی و سیره امام سجاد(ع) رفته است؛ از روزهای سخت پس از واقعه عاشورا و دوران اسارت گرفته تا رفتار و برخوردهای ایشان با مردم و حتی برخی اتفاقهای کمتر شنیدهشده از زندگی آن حضرت. داستانها بر اساس روایتهای تاریخی و روایی شکل گرفتهاند و تلاش میکنند شخصیت امام سجاد(ع) را نه فقط در قالب یک شخصیت تاریخی، بلکه بهعنوان انسانی مهربان، صبور، شجاع و اهل گذشت به مخاطب نوجوان معرفی کنند.
چرا این اثر را بخوانیم؟
• با بخشهایی از زندگی امام سجاد(ع) در قالب داستانهایی کوتاه و جذاب آشنا میشویم.
• وقایع پس از عاشورا را از زاویهای داستانی و قابلفهم دنبال میکنیم.
• با ویژگیهایی مانند صبر، مهربانی، گذشت و شجاعت در سیره امام سجاد(ع) آشنا میشویم.
• داستانها ما را با برخی از رفتارها و واکنشهای کمتر شنیدهشده امام در مواجهه با مردم و اتفاقات مختلف آشنا میکنند.
• روایت داستانی کتاب کمک میکند نوجوانان ارتباط نزدیکتری با شخصیت و سیره امام سجاد(ع) برقرار کنند.
• مطالعه این کتاب میتواند شروعی برای شناخت بیشتر امام چهارم شیعیان و مطالعه درباره زندگی ایشان باشد.
کتاب «انتهای کوچه مهتاب» برای چه کسانی مناسب است؟
نوجوانان ۱۰ تا ۱۵ سال: برای کسانی که به داستانهای تاریخی و مذهبی علاقه دارند و میخواهند با زندگی امام سجاد(ع) آشنا شوند.
علاقهمندان به اهلبیت(ع): برای مخاطبانی که ترجیح میدهند سیره امامان را در قالب داستان و روایتهای کوتاه بخوانند.
والدین و مربیان: برای کسانی که به دنبال اثری داستانی و مناسب برای آشنایی
گزیده ای از کتاب «انتهای کوچه مهتاب»:
نگاه پسر زیاد به سرهایی بود که در چهارگوشهٔ قصر روی نیزه بود. مخصوصاً دستور داده بود که سرها را بیاورند به تالار اصلی. جایی که قرار بود زنان و دختران آورده شوند. صدای گریهای شنیده میشد. صدای نازک دخترکی بود. پسر زیاد تبسمی کرد. در اصلی که باز شد، پسر زیاد که منتظر دیدن زنان اسیر بود، با دیدن جوانی که جلوتر از همه در حرکت بود، یکباره از جا برخاست. از ذهنش گذشت: «من که دستور داده بودم همه مردان حسین را بکشند!» اما سربازها اسیرها را راه میدادند تا درست روبهروی تخت قرار بگیرند. شمر جلو رفت، خم شد و رو به زنان و دختران کرد و با خشونت گفت: «خاندان حسین...» پسر زیاد دستش را بالا برد. نگذاشت شمر زیاد حرف بزند. فکرش پیش جوانی بود که برخلاف بقیهٔ اسیرها، ایستاده بود. میخواست از شمر بپرسد این جوان برای چه زنده است که نگاهش را برگرداند.


