شیرهای گرسنه؛
قصههایی از زندگی امام حسن عسکری(ع)
جلد سیزدهم مجموعه «هشت بهشت»؛ مجموعهای که زندگی ائمه معصومین(ع) را در قالب داستانهایی کوتاه و خواندنی برای مخاطب نوجوان روایت میکند. این جلد به زندگی امام حسن عسکری(ع)، امام یازدهم شیعیان، اختصاص دارد.
نویسنده در این کتاب به سراغ موقعیتهای مختلفی از زندگی امام حسن عسکری(ع) رفته است؛ از برخورد ایشان با مردم نیازمند و گرفتاریهای آنان گرفته تا مواجهه با خلفای عباسی و فضای سیاسی و اجتماعی سامرا. داستانها تنها به بیان اتفاقات تاریخی محدود نمیشوند و تلاش دارند ویژگیهایی مانند مهربانی، بخشندگی، شجاعت، صبر و ایستادگی امام(ع) را در دل ماجراها به مخاطب نشان دهند.
عنوان کتاب نیز از یکی از داستانهای آن گرفته شده؛ ماجرایی که در آن امام حسن عسکری(ع) در برابر شیرهای گرسنه قرار میگیرد، اما اتفاقی غیرمنتظره رخ میدهد. این داستان در کنار دیگر روایتهای کتاب، تصویری داستانی و قابلفهم از شخصیت امام(ع) ارائه میکند.
چرا کتاب «شیرهای گرسنه» را بخوانیم؟
• با بخشهایی از زندگی امام حسن عسکری(ع) در قالب داستان آشنا میشویم.
• شخصیت و سیره امام(ع) را از خلال اتفاقهای مختلف زندگی ایشان بهتر میشناسیم.
• با فضای اجتماعی و سیاسی دوران عباسیان و شرایط دشوار زندگی امام آشنا میشویم.
• مفاهیمی مانند بخشندگی، مهربانی، شجاعت، صبر و مقابله با ظلم را در دل داستان دنبال میکنیم.
• روایت داستانی، آشنایی با زندگی امام حسن عسکری(ع) را برای نوجوانان جذابتر و ملموستر میکند.
• کتاب میتواند شروع خوبی برای شناخت بیشتر امام یازدهم(ع) و مطالعه درباره زندگی ایشان باشد.
این کتاب برای چه کسانی مناسب است؟
نوجوانان: برای کسانی که به داستانهای تاریخی و مذهبی علاقه دارند و میخواهند با زندگی امام حسن عسکری(ع) آشنا شوند.
علاقهمندان به زندگی اهلبیت(ع): برای مخاطبانی که ترجیح میدهند سیره ائمه(ع) را در قالب داستان و ماجرا دنبال کنند.
والدین و مربیان: برای کسانی که به دنبال کتابی داستانی و قابلفهم برای آشنایی کودکان و نوجوانان با شخصیت امام حسن عسکری(ع) هستند.
علاقهمندان به مجموعه «هشت بهشت»: برای خوانندگانی که روایتهای داستانی مسلم ناصری از زندگی ائمه(ع) را دنبال میکنند.
گزیده ای از کتاب «شیرهای گرسنه»:
«پیرمرد با حسرت به پسرناامیدش نگاهی کرد و گفت: «خدا را چه دیدی! میگویند با همه فرق دارد. شاید هم پدرش از پدر پیرم برایش گفته باشد.» من دیگر خجالت میکشم پدر! آشنایانمان ما را راندهاند. حالا برویم نزد یک غریبه که... پیرمرد از پسرش خواست ساکت شود؛ ولی خودش هیچ چیزی نگفت. عصا در دستان استخوانی و لاغرش میلرزید. هرگز فکر نمیکرد روزهای پایان عمرش چنین ذلیل و درمانده شود. آخر عمری همانطور که از پا درآمده بود. طبیعت هم به خانوادهاش سخت گرفته بود. خشکسالی و مرض به جان تنها نخلستانش افتاده بود و ملخها اندک غلات مزرعهاش را هم خورده بودند. بدبختی پی بدبختی. شبی هم گرگ بزهایش را دریده بود و چنین آواره و سرگردان دشت و بیابانش کرده بود. از شیب ملایم کنار رود دجله بالا میرفتند و آهسته به سامرا نزدیک میشدند.»


