حکایت گنج شگفت؛
داستانهایی از زندگی امام هادی(ع)
جلد دوازدهم مجموعه «هشت بهشت» ؛ مجموعهای که زندگی و سیره اهلبیت(ع) را در قالب داستانهایی کوتاه و خواندنی برای نوجوانان روایت میکند. این جلد به زندگی امام هادی(ع) اختصاص دارد و توسط انتشارات بهنشر منتشر شده است.
داستانهای کتاب، مخاطب را به فضای سامرا و دوران خلافت عباسیان میبرند؛ دورهای که امام هادی(ع) با فشارها و محدودیتهای حکومت عباسی روبهرو بود. نویسنده در روایتهای مختلف، به سراغ موقعیتهایی از زندگی امام رفته و تلاش کرده است ویژگیهایی مانند ایمان، شجاعت، مهربانی، تدبیر و اعتماد به خدا را در دل اتفاقات داستانی به تصویر بکشد.
یکی از جذابیتهای کتاب، تنوع موقعیتها و شخصیتهای آن است؛ گاهی ماجرا از نگاه یاران امام روایت میشود و گاهی شخصیتهایی که در نقطه مقابل ایشان قرار دارند، بخشی از داستان را پیش میبرند. همین تنوع باعث میشود مخاطب نوجوان با تصویری زندهتر از شخصیت امام هادی(ع) و فضای زمانه ایشان روبهرو شود.
چرا کتاب «حکایت گنج شگفت» را بخوانیم؟
• با بخشهایی از زندگی و سیره امام هادی(ع) در قالب داستان آشنا میشویم.
• فضای اجتماعی و سیاسی دوران امام را بهتر لمس میکنیم.
• شجاعت، مهربانی، تدبیر و ایمان امام(ع) را در موقعیتهای مختلف داستانی دنبال میکنیم.
• روایت داستانی، آشنایی با تاریخ و سیره اهلبیت(ع) را جذابتر میکند.
• با داستانهایی کوتاه و متنوع روبهرو میشویم که مطالعه آنها برای نوجوانان آسان و دلنشین است.
• کتاب میتواند دریچهای برای شناخت بیشتر امام هادی(ع) و مطالعه درباره زندگی ایشان باشد.
این اثر برای چه کسانی مناسب است؟
نوجوانان: برای کسانی که به داستانهای تاریخی و مذهبی علاقه دارند و میخواهند با زندگی امام هادی(ع) آشنا شوند.
علاقهمندان به اهلبیت(ع): برای مخاطبانی که دوست دارند سیره امامان را در قالب داستان و ماجرا دنبال کنند.
والدین و مربیان: برای کسانی که به دنبال اثری داستانی و مناسب برای معرفی شخصیت امام هادی(ع) به نوجوانان هستند.
علاقهمندان به مجموعه «هشت بهشت»: برای خوانندگانی که روایتهای داستانی مسلم ناصری از زندگی ائمه(ع) را دنبال میکنند.
گزیده ای از کتاب «حکایت گنج شگفت»:
یونس که رنگ به چهره نداشت دستان ظریف و کشیدهاش میلرزید. هیچ کاری نمیشود کرد سرورم! با همین دستها آسمان زندگیام را تیرهوتار کردم. صدای گراپ و گروپی شنیده شد. پرندهای که روی درخت نشسته بود. چند بار آواز خواند و پرید. یونس با ترس نگاهی بهسوی در انداخت. از ذهنش گذشت: «آمدند.» وقتی سوارها گذشتند؛ چشمانش را بست و نفس راحتی کشید. چه خبرشده همسایه؟ یونس با حسرت آهی کشید. بار دیگر به دستانش خیره شد. هنوز انگشتانش میلرزید.


