حکایت گنج شگفت .هشت بهشت12

حکایت گنج شگفت .هشت بهشت12

۹۰,۰۰۰ تومان

رقعی

۵۶

۱۴۰۳

۹۷۸۹۶۴۰۲۲۴۰۵۲

حکایت گنج شگفت؛ 
داستان‌هایی از زندگی امام هادی(ع)
جلد دوازدهم مجموعه «هشت بهشت» ؛ مجموعه‌ای که زندگی و سیره اهل‌بیت(ع) را در قالب داستان‌هایی کوتاه و خواندنی برای نوجوانان روایت می‌کند. این جلد به زندگی امام هادی(ع) اختصاص دارد و توسط انتشارات به‌نشر منتشر شده است.
داستان‌های کتاب، مخاطب را به فضای سامرا و دوران خلافت عباسیان می‌برند؛ دوره‌ای که امام هادی(ع) با فشارها و محدودیت‌های حکومت عباسی روبه‌رو بود. نویسنده در روایت‌های مختلف، به سراغ موقعیت‌هایی از زندگی امام رفته و تلاش کرده است ویژگی‌هایی مانند ایمان، شجاعت، مهربانی، تدبیر و اعتماد به خدا را در دل اتفاقات داستانی به تصویر بکشد. 
یکی از جذابیت‌های کتاب، تنوع موقعیت‌ها و شخصیت‌های آن است؛ گاهی ماجرا از نگاه یاران امام روایت می‌شود و گاهی شخصیت‌هایی که در نقطه مقابل ایشان قرار دارند، بخشی از داستان را پیش می‌برند. همین تنوع باعث می‌شود مخاطب نوجوان با تصویری زنده‌تر از شخصیت امام هادی(ع) و فضای زمانه ایشان روبه‌رو شود.

چرا کتاب «حکایت گنج شگفت» را بخوانیم؟
•  با بخش‌هایی از زندگی و سیره امام هادی(ع) در قالب داستان آشنا می‌شویم.
•  فضای اجتماعی و سیاسی دوران امام را بهتر لمس می‌کنیم.
•  شجاعت، مهربانی، تدبیر و ایمان امام(ع) را در موقعیت‌های مختلف داستانی دنبال می‌کنیم.
•  روایت داستانی، آشنایی با تاریخ و سیره اهل‌بیت(ع) را جذاب‌تر می‌کند.
•  با داستان‌هایی کوتاه و متنوع روبه‌رو می‌شویم که مطالعه آن‌ها برای نوجوانان آسان و دلنشین است.
•  کتاب می‌تواند دریچه‌ای برای شناخت بیشتر امام هادی(ع) و مطالعه درباره زندگی ایشان باشد.

این اثر برای چه کسانی مناسب است؟
نوجوانان: برای کسانی که به داستان‌های تاریخی و مذهبی علاقه دارند و می‌خواهند با زندگی امام هادی(ع) آشنا شوند.
علاقه‌مندان به اهل‌بیت(ع): برای مخاطبانی که دوست دارند سیره امامان را در قالب داستان و ماجرا دنبال کنند.
والدین و مربیان: برای کسانی که به دنبال اثری داستانی و مناسب برای معرفی شخصیت امام هادی(ع) به نوجوانان هستند.
علاقه‌مندان به مجموعه «هشت بهشت»: برای خوانندگانی که روایت‌های داستانی مسلم ناصری از زندگی ائمه(ع) را دنبال می‌کنند. 
گزیده ای از کتاب «حکایت گنج شگفت»:
یونس که رنگ به چهره نداشت دستان ظریف و کشیده‌اش می‌لرزید. هیچ کاری نمی‌شود کرد سرورم! با همین دست‌ها آسمان زندگی‌ام را تیره‌وتار کردم. صدای گراپ و گروپی شنیده شد. پرنده‌ای که روی درخت نشسته بود. چند بار آواز خواند و پرید. یونس با ترس نگاهی به‌سوی در انداخت. از ذهنش گذشت: «آمدند.» وقتی سوارها گذشتند؛ چشمانش را بست و نفس راحتی کشید. چه خبرشده همسایه؟ یونس با حسرت آهی کشید. بار دیگر به دستانش خیره شد. هنوز انگشتانش می‌لرزید.

کتب دیگر مسلم ناصری
کتب دیگر انتشارات به نشر
ما رادر شبکه های اجتماعی دنبال کنید