مهربانتر از مسیح؛
روایتهایی از مهربانی امام صادق(ع)
جلد هشتم مجموعه «هشت بهشت» ؛ مجموعهای که زندگی ائمه(ع) را در قالب داستانهای کوتاه برای مخاطب نوجوان روایت میکند. این کتاب به زندگی و سیره امام جعفر صادق(ع) میپردازد و با روایت ماجراهایی از زندگی ایشان، تصویری صمیمی و انسانی از امام ششم شیعیان پیش روی خواننده میگذارد.
داستانهای کتاب فقط به اتفاقهای بزرگ تاریخی محدود نمیشوند؛ بخشی از جذابیت آنها در همین موقعیتهای ساده و روزمره است. گاهی امام را در حال رسیدگی به نیازمندان میبینیم، گاهی در برخورد با یاران و اطرافیان و گاهی در مواجهه با شرایط اجتماعی و اقتصادی زمانه. حتی زاویه دید داستانها نیز متنوع است و بعضی روایتها از زبان شخصیتهایی مانند خدمتکاران، یاران و مردم عادی و حتی یک درخت نخل بیان میشوند.
در میان این داستانها، موضوعاتی مانند مهربانی، بخشندگی، انصاف، همدلی و توجه به محرومان پررنگ است. نویسنده تلاش کرده است به جای ارائه تصویری دور و دستنیافتنی، امام صادق(ع) را در رفتارها و انتخابهای انسانی و اخلاقی ایشان به مخاطب نوجوان نزدیک کند.
چرا کتاب «مهربانتر از مسیح» را بخوانیم؟
• با بخشهایی از زندگی و سیره امام صادق(ع) در قالب داستان آشنا میشویم.
• مهربانی و بخشندگی امام را در موقعیتهای مختلف زندگی ایشان دنبال میکنیم.
• با فضای اجتماعی و اقتصادی دوران امام صادق(ع) آشنایی بیشتری پیدا میکنیم.
• مفهومهایی مانند انصاف، همدلی و توجه به نیازمندان را در دل داستان تجربه میکنیم.
• تنوع زاویه دید داستانها، روایت زندگی امام را جذابتر و متفاوتتر میکند.
• کتاب کمک میکند سیره امام صادق(ع) را فقط به عنوان مجموعهای از اطلاعات تاریخی نبینیم، بلکه آن را در رفتار و سبک زندگی ایشان دنبال کنیم.
این کتاب برای چه کسانی مناسب است؟
نوجوانان: برای کسانی که به داستانهای مذهبی و تاریخی علاقه دارند و میخواهند با زندگی امام صادق(ع) آشنا شوند.
علاقهمندان به اهلبیت(ع): برای مخاطبانی که دوست دارند سیره امامان را در قالب داستانهایی کوتاه و ملموس بخوانند.
والدین و مربیان: برای کسانی که به دنبال اثری داستانی برای آشنایی نوجوانان با شخصیت و منش امام صادق(ع) هستند.
علاقهمندان به مجموعه «هشت بهشت»: برای خوانندگانی که روایتهای داستانی مسلم ناصری از زندگی اهلبیت(ع) را دنبال میکنند.
گزیده ای از کتاب «مهربان تر از مسیح»:
بوی کاهگل کوچهها را خوشبو کرده بود. نیمه شب تاریکی بود. باران آرام و نرمی باریده بود؛ ولی هنوز هوا ابری بود. ماه از پشت ابر سعی میکرد سرک بکشد و ما را نگاه کند. شهر مدینه ساکت و خلوت بود. پنجرهها تاریک بود و صدایی به گوش نمیرسید. ما از کوچههای خیس آهسته پیش میرفتیم. نسیم خنکی میوزید. کار هر شب ما این بود: وقتی همه میخوابیدند، آقا مرا برمیداشت و روی شانهاش میگذاشت و آهسته در را باز میکرد و پا در تاریکی کوچه میگذاشت. امشب تازه راه افتاده بودیم که آسمان غرشی کرده و بعد قطرههای باران شروع به بارش کرده بود. اول من نگران شده بودم. اگر باران تند میشد، من خیس میشدم. حتی ممکن بود صاحبم سرما بخورد؛ بهخصوص که فصل پاییز بود. کوچه خیس و لغزنده بود. صاحبم خیلی با احتیاط قدم برمیداشت.


