درآرزوی شهادت
رقعی
۱۰۱
۱۴۰۱
۹۷۸۶۲۲۷۹۵۶۳۳۷
در تاریخ پرفرازونشیب دفاع مقدس، نامها کم نیستند؛ اما برخی نامها وزنی متفاوت دارند. «احمد کاظمی» تنها یک فرمانده نبود؛ او تجسمِ زنده یک حقیقت بود. وقتی از حاج احمد حرف میزنیم، از مردی میگوییم که نبضِ جبههها در دستان او بود و هر جا که کار گره میخورد، حضور او بود که امید را به قلبِ خسته رزمندگان بازمیگرداند. او کسی بود که با نگاهی نافذ، همزمان میدان نبرد را مدیریت میکرد و با قلبی رئوف، هوای تکتک نیروهایش را داشت. اما رازی که او را از دیگران متمایز کرد، نه فقط نبوغ نظامیاش، بلکه «آرزویِ بزرگی» بود که سالها با خود حمل میکرد: آرزویِ رسیدن به رفیقانِ شهیدش.
اگر بخواهیم در کتاب «در آرزوی شهادت»، شخصیتِ چندبعدی حاج احمد را کالبدشکافی کنیم، با سه ویژگیِ خیرهکننده روبهرو میشویم که هر کدام میتواند درسی برای زندگیِ امروز ما باشد:
مدیریتی که از قلب میگذشت: او هرگز فرماندهای پشتِ میزنشین نبود. در میدان رزم، او قبل از آنکه دستور بدهد، خودش در خط مقدم بود. حاج احمد معتقد بود برای اینکه کسی «فرمانبردار» باشد، اول باید «دلباخته» باشد؛ و او با مهربانیِ پدرانهاش، دلِ سربازانش را تسخیر کرده بود.
هوشِ استراتژیک در لحظاتِ صفر: او «مردِ لحظههای سخت» بود. در کتاب پیش رو میخوانید که چگونه در عملیاتهایی که همه از پیروزی ناامید بودند، او با تدبیری نبوغآمیز، گرههای کورِ جنگ را باز میکرد. شجاعتِ او کورکورانه نبود؛ شجاعتِ او با تدبیر و علم گره خورده بود.
سادگیِ بیمرز: کسی که در عالیترین سطوح فرماندهی بود، در خلوتش همچنان همان «احمدِ» ساده و صمیمیِ دوران نوجوانی باقی مانده بود. او نه اسیرِ القاب شد و نه اجازه داد جایگاهش میان او و رزمندگانش فاصله بیندازد. او همانی بود که بود؛ صاف، ساده و عاشق.


