شمشه شد؛
خندههایی از دل سیمان و خاک
نویسنده در این کتاب به سراغ خاطرههایی رفته که از دل تجربههای کاری بیرون آمدهاند؛ از کلکل با همکاران و دردسرهای صاحبکار گرفته تا اشتباهات حین کار، اتفاقات پیشبینینشده و موقعیتهایی که شاید در لحظه چندان خندهدار نباشند، اما وقتی از فاصلهای دورتر به آنها نگاه کنیم، تبدیل به یک خاطره شیرین میشوند.
«شمشه شد» فقط درباره ساختمانسازی نیست. در لابهلای شوخیها میتوان با بخشی از زندگی آدمهایی آشنا شد که کمتر درباره تجربههای شغلیشان کتاب نوشته میشود. زبان صمیمی و خاطرهمحور کتاب نیز باعث میشود خواننده احساس کند پای صحبت یک آدم واقعی نشسته و دارد ماجراهایی را از محیط کار و زندگی او میشنود.
چرا کتاب «شمشه شد» را بخوانیم؟
اگر از طنزی که از دل زندگی واقعی بیرون میآید لذت میبرید، این کتاب میتواند انتخاب جذابی باشد.
خاطرات کتاب کوتاه و مستقلاند؛ بنابراین لازم نیست برای دنبال کردن یک داستان طولانی، کتاب را یکنفس بخوانید و میتوانید هر بار چند خاطره را انتخاب کنید.
«شمشه شد» نگاه متفاوتی به شغل بنا و فضای کارگاه ساختمانی دارد و نشان میدهد حتی در یکی از سختترین و خستهکنندهترین مشاغل هم میتوان لحظههایی برای خندیدن پیدا کرد.
کتاب علاوه بر جنبه طنز، تصویری از روابط میان کارگران، بناها، همکاران و صاحبکارها ارائه میدهد و خواننده را با بخشی از دغدغهها و اتفاقات روزمره این محیط آشنا میکند.
مهمتر از همه، طنز کتاب قرار نیست فقط با شوخیهای ساختگی خواننده را بخنداند؛ بسیاری از موقعیتها از همان اتفاقات ساده و غیرمنتظرهای شکل میگیرند که ممکن است برای هر کسی در محیط کار پیش بیاید
.
این اثر برای چه کسانی مناسب است؟
علاقهمندان به طنز: برای کسانی که داستانها و خاطرات کوتاه و موقعیتمحور را دوست دارند و دنبال کتابی برای سرگرمی و خندیدن هستند.
کارگران و استادکاران ساختمانی: برای کسانی که فضای کارگاه، اصطلاحات و دردسرهای این شغل را از نزدیک میشناسند و احتمالاً بسیاری از موقعیتهای کتاب برایشان آشنا خواهد بود.
علاقهمندان به خاطرات واقعی: برای خوانندگانی که روایتهای برگرفته از تجربههای روزمره آدمها را به داستانهای کاملاً تخیلی ترجیح میدهند.
کسانی که کتابهای کمحجم و اپیزودیک میپسندند: برای مخاطبانی که دوست دارند هر بار چند صفحه بخوانند و یک ماجرای مستقل و طنزآمیز را دنبال کنند.
خوانندگانی که به روایت زندگی مشاغل مختلف علاقه دارند: برای کسانی که دوست دارند از پشت عنوان یک شغل، با آدمها، روابط و اتفاقات روزمره آن حرفه هم آشنا شوند.
گزیده ای از کتاب شمشمه شد:
یادم نیست دقیقا چه سالی اما دهه ۷۰ بود. سرمان خیلی شلوغ بود؛ جوری که خیلی از کارها را رد میکردیم. یک روز مشغول کار بودیم و کف حیاطی را سنگ میکردیم که یک آقای شیک پوش و اتوکشیده برای کار به سراغ مان آمد همان طور که مراقب بودیم گرد و غبار سنگ روی لباس هایش نشیند، به او گفتیم فعلا وقت خالی نداریم. خیلی اصرار کرد و هر چه گفتیم وقت نداریم و شلوغیم بی خیال نشد. ما کارش را سپردیم به احمد که همشهری مان بود. احمد هر غروب، که از کار برمیگشت ماجراها داشتیم از صاحبکار تعریف میکرد که ناهار چه داده مخلفاتش چه بوده میان وعده چه خورده و ... . ما سر و کارمان با همان نان و غذای معمولی بود اما احمد با کله پرت شده بود وسط سلف سرویس! خلاصه هر شب دهانمان را آب میانداخت و حسرت میخوردیم که چرا خودمان کار را قبول نکردهایم. احمد هر شب رخ برنده به خود میگرفت و وقتی میدید حسابی به ما فخر فروخته؛ تیر آخر را میزد و میگفت: «از خیارشوری که برام میاره نگم براتون»


