چرا نمیذارید برم جبهه؟
شومیز
۱۵۰
۱۴۰۳
۹۷۸۶۲۲۸۱۱۹۲۵۳
چرا نمیذارید برم جبهه؛
روایت نوجوانی که برای رسیدن به جبهه، از آرزویش دست نکشید
روایتی از خاطرات شهید مرحمت بالازاده؛ نوجوانی که با وجود سن کم، اشتیاق عجیبی برای حضور در جبهه داشت. عنوان کتاب نیز از همین دغدغه و اصرار او برای رفتن به جبهه گرفته شده است. منابع معرفی کتاب، این اثر را روایتی دلنشین از خاطرات مرحمت بالازاده معرفی کردهاند.
آنچه این کتاب را جذاب میکند، روایت زندگی یک فرمانده بزرگسال از جنگ نیست؛ بلکه نگاه یک نوجوان به دفاع و مسئولیت است. مرحمت بالازاده از همان سنین نوجوانی احساس میکرد باید در میدان حضور داشته باشد و همین روحیه، بخش مهمی از شخصیت او را شکل داد.
کتاب مخاطب را با گوشههایی از زندگی، روحیات، دغدغهها و خاطرات این نوجوان شهید همراه میکند و نشان میدهد که قهرمانی همیشه از سنین بالا شروع نمیشود؛ گاهی یک نوجوان با تصمیمها و باورهایش میتواند مسیری بزرگ را انتخاب کند.
چرا این کتاب را بخوانیم؟
- روایتی از زندگی و خاطرات شهید نوجوان مرحمت بالازاده است.
- با دنیای ذهنی و دغدغههای یک نوجوان در دوران دفاع مقدس آشنا میشویم.
- نشان میدهد چگونه احساس مسئولیت، ایمان و شجاعت میتواند یک نوجوان را به تصمیمهایی بزرگ برساند.
- روایت کتاب به جای پرداختن صرف به وقایع جنگ، به شخصیت و زندگی خود شهید نزدیک میشود.
- برای آشنایی با یکی از شهدای نوجوان دفاع مقدس، انتخابی متفاوت و داستانمحور است.
- میتواند مخاطب نوجوان امروز را با نسلی آشنا کند که در سنین کم، خود را در برابر اتفاقات زمانه مسئول میدانست.
کتاب «چرا نمیذارید برم جبهه» برای چه کسانی مناسب است؟
نوجوانان: بهخصوص نوجوانانی که به داستانهای واقعی و زندگی شهدای نوجوان علاقه دارند.
علاقهمندان به دفاع مقدس: برای کسانی که میخواهند با زندگی و خاطرات شهید مرحمت بالازاده آشنا شوند.
والدین و مربیان: برای معرفی الگوهایی از شجاعت، مسئولیتپذیری و فداکاری به نوجوانان.
علاقهمندان به زندگینامه شهدا: مخصوصاً کسانی که روایتهای خاطرهمحور و صمیمی را به زندگینامههای رسمی ترجیح میدهند.
گزیدهای از کتاب «چرا نمی ذارید برم جبهه»:
آقا مهدی که رفت گردان الله اکبر به خط شد. مصطفی مولوی، فرمانده اطلاعات عملیات یکی یکی نیروها را از نظر گذراند. همه در لباس خاکی و کلاه آهنی و اسلحه به دست آماده حرکت بودند او همینطور که میرفت مرحمت را دید، پسری که از همه کوچکتر بود. با دست به او اشاره کرد و گفت: «پسر بیا بیرون تو نباید توی عملیات شرکت کنی».


